|
یک غورباقه کوهی
|
چند روزیه که تو گوشه و کنار این شهر هر جا میرم و سر میزنم شاهد دعواهای سخیف بین جماعت کلاغا و گنجشکا هستم. دعواهایی که دل هر غورباقه صلح جویی رو به درد میاره (توضیح: غورباقه غیر صلحجو نداریم). من نمیخوام طرفداری گروهی رو بکنم. تو این سالها همه شاهد بودن که هر وقت از این تریبون صحبت کردم کاملاً فراجناحی با مسائل برخورد کردم. ولی باید دو نکته رو به هر دو گروه عرض کنم.
اولاً اینکه کلاغکان، اینقدر طمعکار نباشید و با صحبتهای بعضاً کوتهفکرانه و کم ارزش جواب این بدبختا رو ندید. چرا جوری رفتار کردید که این جمله دربارتون صدق کنه: "وقتی یک کبوتر با کلاغ همنشین میشه، بالهاش سفید میمونه ولی قلبش سیاه میشه". یادتون باشه که راه توبه همیشه بر شما سیاه دلان و دل سیاه کنندگان بازه و فراموش نکنید تو این دنیا همیشه غورباقهای هست تا شما رو به راه راست هدایت کنه.
ثانیاً گنجشکا بدونن و آگاه باشن که موجودات فوق العاده ضعیفی هستن و همیشه محتاج کمک. پس الکی با بقیه موجودات وارد جنگ نشین. حدیثی هست که میگه (البته با کمی دخل و تصرف)
"كاش کلاغکان كوچه بن بست طمع بدانند
پشت ديوارهاي سر به فلك كشيدهي كوچه
گنجشك ها با يك دانه ارزن زنده اند"
من دوباره میرم و به سکوت معنیدارم ادامه میدم. امیدوارم راهی که خروس، این زاهد با تقوا، رفته رو سرلوحه خودتون قرار دهید که در تمام مراحل زندگیتون سربلند بمونید. همانا خروس همیشه و همه جا یار مظلومان و دنبالهرو داروگان بوده و خواهد هست.
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
جا داره یک بار دیگه و این بار از این تریبون رسمی، این پیشنهاد رو به احمدرضا بکنم که از این به بعد هر وقت خواست مسیر یک راهپیمایی رو تو اهواز تعیین کنه و به بقیه با ایمل خبر بده حتماً یه نسخه از اون ایمیل رو به اداره پلیس هم فوروارد کنه. که حداقل ملت بدبختی که بیرون میان یه پلیس ببینن و دلشون خوش شه!!!
ولی با خودم فکر کردم که هوی!! خر!! (خر یک نوع فحش است که عدهای ازش به عنوان فضیلت یاد میکنند. بر خلاف کلاغ که همیشه و همه جا مایهی شرمساری محسوب میشه)، آخه کدوم ایام؟!! آخر از کجا؟! از کدام خزانه؟!! تا اونجایی که یادمه همیشه و تو هر ایامی که بودم همین شعر "یاد ایام" رو با خودم زمزمه کردم. بالاخره باید ایامی باشه که تو گلشن فغانی داشتیم بعد این شعر رو بخونیم؟!
به نظر منم رهی معیری هم آخر عمرش دچار همین مشکل شده.
توضیح: یه وقت این سیاوش کلاغ(در مورد بحث چرایی و چگونگی فحش بودن کلمه کلاغ بحث شده) نیاد و یک نظر بده که "یاد ایامی که در گلشن کلاغی داشتیم"...
چیزایی که تا حالا از مردم خواستن اینا بوده:
1- پوشیدن لباس سبز و سیاه (البته من با اولیش موافقم)
2- سردادن شعار الله اکبر
3- شرکت در نماز جمعه فردا (تا حالا دو نفر ازم پرسیدن نماز جمعه رو چجوری میخونن)
حدس من اینه که اگه این ماجرا ادامه داشته باشه درخواستای زیر به لیست بالا اضافه بشه:
1- پرداخت به موقع خمس و زکات به آقای کروبی
2- حضور در دعای پرفیض کمیل
3- برگزاری نماز شب به صورت جماعت(این نوآوری محسوب میشه)
4- سفر زیارتی حج با پای پیاده
...
معلوم نیست اینا با کین؟!! بابا، به خدا مردمی که میبینین دشمن نیستن که. آخه کی دو ظهر با لباس مشکی میره تو آفتاب؟!! به جان خودم این گارد ویژه و لباس شخصیا مهربونترن!!!
میترسم ستاد موسوی فذدا اطلاعیه بده: تا مشخص شدن نتیجه انتخابات، هر ایرانی روزی یک سیلی محکم تو گوش خودش بزنه...
توضیح اضافی: من حس میکنم محل اجتماع روز بعد اینجوری معلوم میشه که هر کی زودتر تونست یه جا نزدیک خونه خودش پیدا کنه رو بین جمعیت داد میزنه و ...
من مطمئنم اگه این روند 4 سال دیگه ادامه پیدا کنه ایران تو المپیک 2012 که نه، ولی تو المپیک 2016 مدالا رو درو میکنه.
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
کی فکرشو میکرد یه روز مردم واسه رنگ سبز غورباقهای اینقده دست و پا بشکونن؟!!
After a heavy war between Crow and Sparrow they become wound and thirsty. After looking around, they found a Pitcher with some water in it, but so little was there that, try as they might, they could not reach it with their beak, and it seemed as though they would die of thirst within sight of the remedy
Wise Frog, the King of the Kings, was passing from there. When he saw two poor birds, hit upon a clever plan. he began dropping pebbles into the Pitcher, and with each pebble the water rose a little higher until at last it reached the brim, and birds was enabled to quench their thirst
"I would rather have 10 people who know a little bit about something and are willing to help than one know-it-all who sees it as his life's pursuit to correct everyone else." -techieMoe
The continuation of part 01
A Hawk observed the foating Crow from the sky, and dove down and grabbed it with his talons, carrying it back to his nest. The Frog, being still fastened to the leg of the Crow, was also carried off a prisoner, and was eaten by the Hawk
A Crow who always lived on the land, by an unlucky chance, formed an intimate acquaintance with a Frog, who lived, for the most part, in the water
One day, the Frog was intent on mischief. He tied the foot of the Crow tightly to his own. Thus joined together, the Frog led his friend the Crow to the meadow where they usually searched for food. After this, he gradually led him towards the pond in which he lived, until reaching the banks of the water, he suddenly jumped in, dragging the Crow with him and poor Crow died
to be countinued
آخری: ترجمهی یکی از پستهای قدیمیه و یه جور بازنویسی.
یکی مونده به آخری: یه چرکنویسه از یکی از احساسات همیشگیم که روز به روز بیشتر حسش میکنم. چون چرکنویسه خیلی ایراد باید داشته باشه.
دو تا مونده به آخری: یه داستان اقتباصی از تو یکی از سایتهای اینترنتی. با اندکی تغییرات. فقط چون داشتم با یه کلاغ حرف میزدم به سرم زد که بنویسمش.
نکته: پست فعلی یکی بعد از آخری محسوب میشه.
When your miseries are above your endurance
When People around you
aren't beautifull
arn't kind
aren't generous
their hair isn't for coddle
their shoulders haven't any room for you
their lips aren't for kiss
when their eyes see just ugliness
when you never hear endearing words
when they can't love you
when childhood stories never happen
when child grow and grow to become men
Believe me, man cries too
They had just 2 hours time. but it was'nt sufficient. just a miracle could rescue them
Little hands was on 10 and big hand was pointing the sky
World's people: Time!! plaease do miracle
Little hand: Mr. Big, please go slower, they need our help now. but I can't do anything. My movement depends on your motion
Big hand: Mr. Quick, please go slower. We must help them Quick laughed at them and ran faster than usual speed. ran and ran until ... . NOW
Now big one and little one are pointing to sky together, world'll curse them forever and will say "Why you wouldn't help"
Quick and other world's people: Why you didn't miracle
One Frog and a crow were neighbors. Frog inhabited a deep pond, far removed from public view; the crow lived in a bush traversed by a country road. The Frog warned his friend to change his residence and entreated him to come and live with him, saying that he would enjoy greater safety from danger and more abundant food. Crow refused, saying that he felt it so very hard to leave a place to which he had become accustomed
A few days afterwards a heavy wagon passed through the gully and crushed him to death under its wheels
حتماً ببینید.
تصاویر غورباقه با استفاده از کاراکترهای اسکی - 1
تصاویر غورباقه با استفاده از کاراکترهای اسکی - 2
این لینک رو هم به احترام دوستان بالدارم میذارم. هر چند که احترام به بالدار از آب در الک کوبیدن بیخاصیتتره!
پس همین جا همگی با هم برای غورباقه دعا میکنیم:
خدایا! لواشک رو از غورباقه نگیر و عمر باعزت به او عطا فرما.
۱ برای دیدن نظر جینگولا، به نظرات موجود در پست مربوطه مراجعه کنید. در آن نظر به صراحت قید شده که تعداد خورشیدها زیاد شدهاند. در صورت اتفاق افتادن این موضوع، همهی دنیا به سرعت کباب میشه و طبق قانون ششم ترمودینامیک اولین چیزی که میسوزه پر کلاغهاست.